|
من و با کوله پشتیم تو خیابونای این شهر دیدی تنهام بذار. اونو بیشتر از مردم نامرد دوست دارم
|

من هر قدر هم روی قلبت زوم zoom کنم
دیگری جای تمام زوم های من فوکوس focus میکند
سرعت شاترshutter را میارم پایین و دیرتر رفتنت را میبینم...
کاش قلبمان را یه روتوشیretouch میکردیم... خاطرت هست؟
تو در یک رابطه ای....
این را فیس بوک میگوید.
و
من عکاسی که تنها سوژه اش چشم های تو بود


یک جعبه 13 تایی مداد رنگی خریدم. کاغذ سفیدم رو سر سفره دلم پهن میکنم. مدادها را در میاورم و تو را میکشم
نقاش مزخرفی هستم.
میایم رنگت کنم... برای لبهایت دنبال مداد صورتی میگردم.نیست. مداد صورتی من نیست...
باکره من! قسم به "پرده ای" که ما را از هم جدا کرده... مداد رنگی ام نیست! اونجوری سرد مرا نگاه نکن.برای من مهمه!
پـُـر از بهانه ام! بهانه ای پُر از حسِ بودنـِت! بهانه هآیـَم بی انتهان...مثل رنگها.نمیگویم تولدت... "حسِ بودنت" مبارک
***
کاپشنم را پوشیدم و به دنبال مداد گمشده میزنم بیرون.
زمستان پشت پنجره ی چشمای من از سرما به خود می لرزد. چشمانم را می گشایم
و او را به یک فنجان چای داغ میهمان میکنم! همان طور که تو را به بوسه های داغ مهمان کرده ام.
به میدون اول می رسم. دور تا دور میدون را میگردم.
میدون دوم..سوم..چهارم.... میخواهم همه این 100 میدون را دنبال مداد لبهایت بگردم.
خیابان خواستن من هنوز هم در دست تعمیر تردید های توست و پیاده روی های همراهی پر است از تذکرهای ارشادی که از میترسیم.اینها را کنار بگذاریم...
حالا با گشت های شبانه من... حوالی "حال و هوایت" چه می کنی؟
و باز کردن دکمه های لباست برای رسیدن به شورت قرمزت
با انحراف جنسی ام.. با لایی کشیدن دستانم چه میکنی؟
اینها به من مربوط نیست! من با مداد رنگی گمشده ام چه کنم؟ تا وقتی لبهایت را نتونم بکشم خبری از بوسیدنش نیست.
تو این هوای سرد دلم جهنم خدا را میخواهد. شنیدم با گناه کردن به آنجا میرویم.
بگذار گناه رنگ کردن لبهایت به دوش دستان زمخت مردانه ام باشد. بگـذار خـدا
جهنـم اَش را به رخ بکشــد.من فقط با داغ ِ لبان ِ تـــو.گــُـر می گیـــرم
به میدون 40ام رسیدم.
***
یک دستبند صورتی میبینم. برش میدارم و دور دستم می کشم.پیش دیگر خاطرات ام... میخندم و سرم را تکان میدهم. روبرو را نگاه میکنم. دو نفر توی پارک لاله ولو روی هم افتادند.دستانم را به نشانه خاک بر سرشان به سمتشان پرتاب میکنم. هر چه باشد من آرش کمانگیرم.بهتر از الهام ها و توهم های این شهر تیر پرتاب میکنم. به کلاغ چلاقی نگاه میکنم که باعث شد لبهایت صورتی تر شود.
یاد مداد گمشده ام میفتم. نقاشی ناتمامی که صورتی را صدا میزند.
***
نمیدونم میدون چندمم. میدون 80 ام اینها دارم پرسه میزنم. دنبال یه ریزه آفتاب که گرمم کنه. حتی دلم پیرمرد فضولی میخواهد که بهش بخندم.یا پیر مرد غرغرویی که ... هی پیرمرد...می دانم !شیشه ی خانه ات را شکسته اند و هیچکس در کوچه نیست !آرام باش...تو هم زمانی کودک بوده ای . . . من و تو هم کودک بوده ایم. شیشه خانه شکاندن عیب ندارد. دل شکاندن چی؟
گناه دارد. کاری برای جبرانش وجود ندارد. ما که جهنمی هستیم. چرا برای شیشه شکاندن داغ ببینیم وقتی گناه بوسیدن هست؟
اصلا کاش اعتراف کنی..جهنمی در کار نیست..
برای ما....همین روزهای برزخی زمینی کافیست..
***
کاغذ گلایه هام را باز کنم؟
قبل از پیدا کردن آن مداد؟ حرف برایِ گفتن زیاد است...اما کلمــه کــَم آورده ام! یا شاید حوصله.
"گر گله ای دارم دگر حوصله ای نیست" در یک جمله بهت بگم...
چقدر نیستی!
حوصله ات از این همه نبودن
سر نمی رود؟؟؟
***
حرف نمیزند. میدانم حتی اگر لبها را رنگ گنم.بازم حرف نمیزند. دنبال مداد صورتی جیغ تری باید باشم. مداد رنگی پیدا شده توی میدون 98ام را میندازم دور. مداد رنگی صورتی جیغ تری باید باشد. تا یخ لبهای تو... و لایه های دلت را باز کند.
دردهات مال خودت اند و حرفها مال مردم.
من هم "تو" هستم. دردهات مال منم هست. دردی نداری؟... میخواهی بزنم زیر گوشت و بگم: بسه دیگه...راست بگو؟
به هـر که می گویـم "تـــــو" به خـــودش می گیـــرد. نمـی دانـد. بـــــرای مــن ؛هیچـــکس
"تــــو" نمــی شـود...!
من آَشپزی نگاه ات را بلدم. میتوانم در یک آن گرمش کنم. آشپزی خنده هات را حرفه ای کار کردم. آشپزی دلت را چه کار کنم؟توی هیچ کتابی ننوشته ... همین جور نیمه پز و آماده طبخ مانده. درجه لبهایم را چه قدر کنم تا پخته شود؟ من گشنه هستم. میدانی که همیشه گشنه هستم! ... نه دراگون برگر مرا سیر میکند نه ...
میدون 99ام از آخرین امیدهایم هست. با چنگ زمین را میکنم. شاید زیر زمین مداد لبهای دلت پیدا شود.
کنار آشنایی تو... میگی چی بود؟ کنار آشنایی تو چیز خاصی نبود! اما بود.
یه چیزی بود.
حالا تو یخ باش. عین گاو مرا نگاه کن و درخت باش اصلا.
"درخت هم که باشی
من!
دارکوبی می شوم
که هفتاد و سه بار
در دقیقه
تو را می بوسد..."
***
میدون 100 ام ..وسط میدون یک کیک تولد گذاشته اند. جلو تر میروم.هیچ مهمانی نمیبینم. کیک تولد مرا نگاه میکند.
انگار چشم دارد. شمع هایش از خجالت دارند آب می شوند. یک مداد صورتی جیغ اون گوشه هست و یک تراش بزرگ.
مداد را بر میدارم..با تراش تیزش میکنم. آنقدر که بتواند کیک را ببرد. یک قاچ بزرگ برای خودم برمیدارم. و یکی هم برای تو. کاغذم را با خودم آورده ام. شمع ها را نگاه میکنم که منتظرن فوتشان کنی. کاغذ نقاشی ام را دور شعله کوچیکش میگیرم و در آن گر میگیری. لبخند رضایت دارم. من نقاش نیستم. و تمام شعرهایم را بر تن تو نوشتم... و امیدوارم کسی آنها را نخواند و خوشش بیاید. چون آنقدر بدخط نوشته ام که کسی نتواند آن را بخواند جز خودم. جلویم ایستاده ای و منتظر کیک ات هستی. مداد سیزدهم را گوشه ای میگذارم و کیک را تو صورتت پرت میکنم. خامه صورتی آن دور لبهایت مینشیند. همینه!
دلم خامه میخواهد... تولدت مبارک. 13 اسفند 1390 ساعت 4صبح
اينطوری نه! و دستم را گرفت، انگشتانم را باز کرد و انگشتان خودش را گذاشت لای آنها. دستانمان به هم قفل شد. تا قبل از آن نمیدانستم میشود جور ديگری دست کسی را گرفت. جور مهربانتری.
تمام اصل های حقوق بشر را خواندم وجای یک اصل را خالی یافتم واصل دیگری را به آن افزودم اصل سی و یکم : هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد... پابلو نرودا
من امشب وصیت ام رو نوشتم... لطفا مرا در قسمت شاعران گمنام خاک کنید سپاس
عشقت را با تنت ثابت کردی خودت را با چه ثابت میکنی؟ شوخی کردم عشقت کافیست حالا برگرد!
گاهی لذتی که در صحبت با یک دختر هست,در سکس با یک دختر دیگر نیست...و این یعنی معجزه محبت...باور کن
دلم "یک عاشقانه آرام" میخواهد
من بازیگر خوبی نیستم... من رو فیلم نکن لطفا!!!!!! کارگردانی ات را بکن! نمیگم فیلمنامه ات را ننویس!نمیگم دوربین ات را کنار بگذار! نــــــــه! اما من را فیلم نکن! چون فیلم
باشد ... تو " تو " یی و اینجا زمستان است و من عاشق شده ام قبول . . . فقط یک تیر مانده و من وتو نیز یک نفریم...انتخابی نداری!!! چیزی نگو.... یه فنجون سکوت مهمون
دلتنگم مثل مادربزرگ بیسوادی که هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
مـــــــرد تو!!!
