تبليغاتX
من،قلم،اینجا
من و با کوله پشتیم تو خیابونای این شهر دیدی تنهام بذار. اونو بیشتر از مردم نامرد دوست دارم

 















((به من و شما مربوط نیست که هر انسانی در شلوارش یا دامنش چه احساسی دارد))

اگر شما به خدایی معتقد هستید بدان که
خدا همجنسگرا ها را آفریده
و اگر فکر می کنی آنها مرتکب گناهان مذهب تو شده اند!
گناهانشان را به خدایی که بر همه چیز مطلع و آگاه است و آنها را آفریده واگذار کن!.

همجنسگرا ها، همجنسگرا نشده اند...
بلکه
همجنسگرا به دنیا آمده اند
و به من و شما مربوط نیست که هر انسانی در شلوارش
یا دامنش چه احساسی دارد...
لطفا به هموطنان همجنسگرای من به هر بهانه ای توهین نکنید!


ادامه مطلب
+ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391| 7:14|آرش| |

چند سانتی متر دیوار برای انقلاب، چند کامنت برای اصلاحات



فیسبوک برای ایرانی‌‌ها بایت کشی‌ می‌‌کند، عمل واقعی‌ ما از دست رفته و تن به یک دموکراسی زرد مجازی داده ایم، بالاترین هستیم که ناخودآگاه لینکی‌ را به اشتراک می‌‌گذاریم و استتوسی می‌‌نویسیم که بیشتر لایک و کامنت بگیرد، ما اسیر سلیقه زرد مخاطبین نا آگاه شدیم، رسانه‌ها هستند که سلیقه را در مخاطب بوجود می‌‌آورند اما در اینجا به علت عدم استقلال عمل روزنامه نگاران ما، این سلیقه به دست شور حسینی‌ عامه پسند داده شده است. ما فراموش کرده ایم رسانه‌ها می‌‌توانند جلوی سلیقه عمومی‌ در جهت پایبندی به اصول حرفه‌ای مقاومت کنند، همان دموکراسی بورژوا پارلمانتاریستی هم برای ما خوابی بیش نیست، ما رکن پنجم این داستان را نداریم، ما روزنامه نگاری مستقل نداریم.
لطفا مرا لایک نکنید، فیسبوک روزنامه نگاران سرشناس غیر ایرانی‌ را که می‌‌بینم خجالت می کشم، دوستانی که پروفایل‌های دوم و سوم برای خودشان درست کرده اند چه انگیزه‌ای دارند؟ چه معنی‌ دارد که دست چندم‌ترین ژورنالیست‌های ایرانی‌ برای خودشان فن پیج باز می‌‌کنند و سرشناس‌ترین ژورنالیست‌های جهان توئیتر را هم به زور بر می‌‌تابند؟ حالا بگذریم که داشتن صفحه ی فیسبوک بسیار نرمال تر از باز کردن پنج آی دی با ده‌ها هزار دوست است، آیا ما مهمان نوازیم؟ ما عاشق شهرتیم، ما برای کاسبی به فیسبوک می‌‌آیم، ما سوژه پردازی نمی‌‌کنیم ما خود سوژه هستیم.
فیسبوک را اشتباه گرفته ایم، هیچ ملتی به اندازه ی ما دوست فیسبوکی ندارد و اینقدر تنها نمانده است، معنی‌ بلاک، ریپورت، آنفرند و غیره برای ما متفاوت است، ما فکر می‌‌کنیم در مورد هرچیز باید نظر تخصصی بدهیم، با نظر هرکس مخالفیم کیبورد را توی حلقش فرو کنیم، با نظر هرکس موافقیم باید قربان صدقه ی جد و آبادش برویم، ما آدم‌ها را لایک می‌‌کنیم نه لینک‌ها را، تمام نگرانی‌ ما این است که تماسمان در فضای علنی فیسبوک به صفر برسد، می‌‌ترسیم ببینند بقیه و پشت صحنه با هم لاس می‌‌زنیم، فکر می‌‌کنیم اگر کسی‌ ما را آنفرند کرد انتهای دیکتاتور‌های جهان است، اگر بلاک کرد ما را ترور کرده است، اگر کامنتمان را دیر لایک کرد یا پاسخ نداد با دشمنمان در حال مذاکرات طوفنده و سازنده است، ما فیسبوک را با جلسه ی رهبری انقلاب یا هیأت دولت اشتباه گرفته ایم، ما فضای خصوصی و فیسبوک شخصی‌ آدم‌ها را به رسمیت نمی‌‌شناسیم، ما گند زده ایم.

 ما "همه فنّ حریف" هستیم، و یکی‌ در میان فریلنس ژورنالیست، به جای تولید روی دیوار خودمان تمام وقتمان را در هوم پیج می‌‌گذرانیم، اگر عادت‌های فیسبوکی خاص ایرانیان فیلم شود خنده زار عالم خواهیم شد، بهانه‌ای برای برای راسیسم علیه خودمان ... ما چه ملتی هستیم؟


ادامه مطلب
+ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391| 9:20|آرش| |

مهم نیست که من تابو شکنی شاهین نجفی (که پیش از او هم بسیاری دیگر چنان کرده اند) را تایید کنم یا نکنم، به دل من خوش بیاید یا نیاید و یا آن را به زعم خود توهین آمیز بدانم یا نه. هنرمندی است و آنچه در دل می اندیشد را به زبان می آورد و بر ساز خود می نوازد. و مگر من چه جایگاه برتری از او دارم که او را به صرف اندیشیدن و بر زبان آوردنش محکوم کنم که هر دو انسانیم و هم اندازه که من محق به بیان عقیده ام هستم او نیز هست؛ آنچه برای من محترم و مقدس است برای او می تواند نباشد و لزومی به آن هم نیست. // احترام به عقاید دیگران بسیار هم پسندیده است و هنجارهای جامعه را ارج نهادن هم لازم. از سوی دیگر، جامعه ای را که بند خرافات و موهومات اسیر می شود و اسیر حاکمانی که چنان تفکراتی را پر و بال می دهند و آن هنگام باید خرق عادت کرد و تابو شکست و روشنگری کرد هم بحث دیگری است و البته بسیار حیاتی. مهم اینجا، اندیشه های قرون وسطایی آدمیانی است که خود و عقایدشان را مقدس می دانند و تفتیش عقاید می کنند و دیگران را مفسد فی الارض و حرام زاده و نجس می خوانند.// جان شاهین نجفی در خطر است و پیشاپیش حکم قتل او صادر شده است . اینجاست که باید آن ایرانیان مذهبی که حتی رفتار آن هنرمند را هم نپسنده اند و آن را به زعم خود توهین آمیز دانستند، قدم پیش بگذارند و شرافت خود را با دفاع از آزادی بیان و اندیشه نشان دهند.


ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391| 9:27|آرش| |

مهم نیست که من تابو شکنی شاهین نجفی (که پیش از او هم بسیاری دیگر چنان کرده اند) را تایید کنم یا نکنم، به دل من خوش بیاید یا نیاید و یا آن را به زعم خود توهین آمیز بدانم یا نه. هنرمندی است و آنچه در دل می اندیشد را به زبان می آورد و بر ساز خود می نوازد. و مگر من چه جایگاه برتری از او دارم که او را به صرف اندیشیدن و بر زبان آوردنش محکوم کنم که هر دو انسانیم و هم اندازه که من محق به بیان عقیده ام هستم او نیز هست؛ آنچه برای من محترم و مقدس است برای او می تواند نباشد و لزومی به آن هم نیست. // احترام به عقاید دیگران بسیار هم پسندیده است و هنجارهای جامعه را ارج نهادن هم لازم. از سوی دیگر، جامعه ای را که بند خرافات و موهومات اسیر می شود و اسیر حاکمانی که چنان تفکراتی را پر و بال می دهند و آن هنگام باید خرق عادت کرد و تابو شکست و روشنگری کرد هم بحث دیگری است و البته بسیار حیاتی. مهم اینجا، اندیشه های قرون وسطایی آدمیانی است که خود و عقایدشان را مقدس می دانند و تفتیش عقاید می کنند و دیگران را مفسد فی الارض و حرام زاده و نجس می خوانند.// جان شاهین نجفی در خطر است و پیشاپیش حکم قتل او صادر شده است . اینجاست که باید آن ایرانیان مذهبی که حتی رفتار آن هنرمند را هم نپسنده اند و آن را به زعم خود توهین آمیز دانستند، قدم پیش بگذارند و شرافت خود را با دفاع از آزادی بیان و اندیشه نشان دهند.


ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391| 9:27|آرش| |

روسپی

الان دو ساله که به صورت رسمی با هم ازدواج کردیم. از مدت ها قبل از آشناییمون، به دنبال همچین چیزی بودم، شاید هم با اون بودم و خبر نداشتم. می‌دونستم که هرگز نمی‌تونم با کسی با این مشخصات تو شهر کوچیک محل زندگیم و با همه‌ی قید و بندهای موجود، به صورت رسمی ازدواج کنم. چون به محض پیشنهاد همچین کسی از طرف من به خانواده، تحقیقات محلی از طرف خانواده و بستگان شروع می‌شد و خیلی زود درخواستم با برخورد تندی رد می‌شد و شاید حتی به دلیل انتخاب همچین آدمی یه جورایی از چشمشون می‌افتادم. و دردسرها شروع می‌شد و خیلی زود من رو پایبند عقاید خودشون می‌کردن.
اما وقتی برای ادامه‌ی تحصیلاتم از خانواده و بستگان جدا شدم و به دنیای دیگه‌ای پا گذاشتم،  خیلی زود فهمیدم که اینجا همون جایی که می‌تونم به چیزی که می‌خوام برسم.
برادرم برای تحقیقاتی که خانواده ازش خواسته بود به جایی که من درس می‌خوندم اومد. خوشبختانه وقتی از برادرم خواستم که به من اعتماد کنه و حقیقتی رو که خیلی زود فهمیده بود، بر ملا نکنه، با جواب مثبت برادرم رو به رو شدم. اصلا اولین جمله‌ای که بعد از تحقیق یک ساعته بهم گفت رو فراموش نمی‌کنم. بهم گفت: خل شدی، می‌خوای با یه روسپی ازدواج کنی. منم گفتم: نمی‌دنم خل شدم یا نه ، اما می‌خوام بهش برسم. راحت نبود اما نهایتا قبول کرد. فقط باهام شرط کرده بود که بعد از ازدواج، برای حفظ آبروی خانوادگی، من و آزاده باید برای زندگی به شهر جدیدی بریم. گفت باید برین به شهری که کسی اصل و نسبتون رو ندونه. و من با کمال میل قبول کردم.
باید به شهری غیر از شهر محل تولدمون می‌رفتیم. و ما، شهر محل تحصیلمون رو برای ادامه‌ی زندگی انتخاب کردیم. چون اینجا جایی بود که تونسته بودیم همدیگه رو درک کنیم و به هم برسیم.
خیلی‌ها من رو از بابت این انتخاب سرزنش می‌کردن. اگر هم به زبون نمی‌آوردن، از نگاهشون به راحتی می‌شد سرزنش رو خوند. همه‌ی همکلاسی‌هام یه جوری بهم نگاه می‌کردن. انگار دارن به یه بچه‌ی ساده‌ی گول‌خورده نگاه می‌کنن که یه روسپی گولش زده و دلش رو برده و حالا لایق ترحمه.
حتی بعد از ازدواجمون، عصرهایی که من و آزاده می‌رفتیم و تو شهر و محله می‌گشتیم، همه یه جوری نگامون می‌کردن. از دوستان و همکلاسان سابق گرفته تا قدیمی‌ترها و جدیدها. نمی‌دونم وقتی به ما خیره می‌شدن به چی فکر می‌کردن. شاید به بودن من با آزاده حسادت می‌کردن. شاید حسرت نرسیدن بهش رو می‌خوردن. شاید هم حسرت از دست دادنش. شاید تو دلشون بهم فحش می‌دادن. شاید هم هوس "آزاده" رو تو دلشون زنده می‌کردن. شاید آرزوی یه شب خوابیدن با اون رو داشتن. شاید هم به این آرزوشون رسیده بودن و حالا به خاطره‌ای که از اون آرزو در ذهن داشتن به من خیره می‌شدن. فکر کنم خیلی‌ها هم من رو خنگ و ابله فرض می‌کردن. اما این چیزها اصلا برام مهم نبود. من به چیزی که می‌خواستم رسیده بودم. با این وجود،  اون رو از کسی دریغ نمی‌کردم، حتی آزاده هم قیدی نداشت و خودش رو از کسی دریغ نمی‌کرد. هر کسی برای رسیدن به آزاده آزاد بود.
پیش از ازدواجمون، با اینکه همیشه اون رو با مردها و پسرهای مختلف و جدیدی می‌دیدم. با اینکه صدای خنده‌هاش رو از هر گوشه و کناری در حال لاس زدن با هر غریب و آشنایی می‌شنیدم. با اینکه بعضی از دوستانم حتی برای اثبات حرفشون که این دختر یه روسپی هرجایی بیشتر نیست، شب رو در حالی  که من هم تو اون خونه بودم، با اون تا صبح تو اتاق می‌خوابیدن. با همه‌ی این‌ها نه تنها چیزی از علاقه‌ی من به اون کم نشد، بلکه هر روز در تصمیم راسخ‌تر می‌شدم. همه‌ی اینها رو زودگذر می‌دونستم. می‌دونستم "آزاده" خودش رو از کسی دریغ نمی‌کنه، دست رد به سینه‌ی کسی نمی‌زنه. به همه فرصت میده تا به اون برسن. این دیگرون هستن که فقط به خاطر هوسی زودگذر، رو به اون می‌آرن و بعد از خالی کردن شهوتشون خودشون رو از آزاده جدا می‌کنن و به راه خودشون میرن و اون رو از دست میدن.
شاید اون واقعا یه روسپی ای بیشتر نمی‌بود. اما اونچه که من از اون می‌دیدیم چیزی بیشتر از یه روسپی رو نشون می‌داد. اون نه از فقر فاحشگی می‌کرد و نه از شهوت. اون یه بی‌بند و بار واقعی بود. این بی‌بند و باری، یه جور بی‌قیدی مطلق رو براش به همراه آورده بود. اون می‌خواست آزاده بودن خودش رو به دیگرون هم هدیه کنه ، اما همه فقط برای شهوت رو به اون می‌آوردن و کسی درک نمی‌کرد. به همین خاطر هم اصلا باور نمی‌کرد که من اونی باشم که نشون میدم. بنا به گفته‌های خودش، اون اوایل فکر می‌کرد که من هم مثل بقیه فقط به پشتوانه‌ی یه هوس زودگذر مشتاقش شدم .
زندگی خوبی رو با هم شروع کرده بودیم. صبح ها پنج ساعت کار می‌کردم و عصر ها دو ساعت. دو روز آخر هفته هم تعطیل بودم. نیاز به پول زیادی نداشتیم. همینقدر که بتونیم کرایه‌ی خونه رو پرداخت کنیم. و پس انداز کافی برای گردش‌ها و میهمانی‌های هفتگی داشته باشیم، برامون کافی بود.
اوج علاقه ی ما به هم تو یه شب گرم تابستون و بعد از صرف شام شروع شد. اونجا آخرین شکی که در انتخابم داشتم از بین رفت. اونجا بود که جفتمون فهمیدیم که چقدر به هم شبیه هستیم. اونجا بود که فهمیدیم یکی هستیم. تا قبل از اون شب در مورد هم فقط حدس‌هایی می‌زدیم. هیچ وقت هم جرات نداشتیم از هم در مورد هم بپرسیم. می‌ترسیدیم که حدس‌هامون با واقعیت فرق کنه. حدس‌هایی که در ناباوری، تو اون شب به حقیقت تبدیل شدن.
بعد از شام یه سیگار روشن کرد و در حالی که ظروف کثیف روی میز شام، مثل هر وعده‌ی دیگه منتظر مونده بودن تا قبل از وعده‌ی بعدی شسته بشن، ته سیگارش رو تو ظرف سالاد خاموش کرد و یه سیگار دیگه روشن کرد. این بار بر خلاف همیشه من سر صحبت رو باز کردم. تا شاید بعد از دو سال از انتخابم مطمئن بشم.
- چی رو تو دنیا از همه بیشتر دوست داری؟
- روسپیگری.
یکم نگاهش کردم. که یه دفعه با یه لبخند آروم. با همون جنگولک بازی شادگونه‌ی خودش سرش رو به صورتم نزدیک کرد. دستاش رو دور گردنم حلقه کرد، لبم رو بوسید و گفت:
- و تو رو.
- بیشتر من رو یا روسپیگری رو؟
- من فقط دو تا چیز رو تو دنیا دوست دارم. اول روسپیگری رو و بعد هم تو رو.
- پس من آخرم.
- نه، تو دومی.
- از بین چیزهایی که تو دوست داری، من آخرینم.
- اما یکی از دوتا چیزی هستی که من دوست دارم.
- چقدر خوب.
- نه. بذار بهتر بگم. ممم... من فرقی بین تو و روسپیگری قایل نیستم. شما "دو" تا نیستین. برای من "یکی" هستین.
- عاشقمی؟
- چرند نگو. بهت شک می‌کنم. آزاده و عاشقی.
- اما تو هرزه‌ایی، نه آزاده.
- نهایت آزادی هرزگیه.
- چرا دوسم داری؟
- گفتم که...
- قانع نشدم.
- تو به جای اینکه آزادی - یا همونی که خودت بهش می‌گی هرزگی و من بهش می‌گم روسپیگری- رو از من بگیری، خودت رو با من یکی کردی. الان من آزادم. تو آزادی. آزادی هم آزاده. هر سه تامون یکی هستیم. مطلقه مطلق. آزاد آزاد.
- که اینطور. اما تو چشم مردم ما آزاده نیستیم. من بی غیرتم و تو روسپی.
- یعنی می‌خوای باور کنم که تو به اینجور حرف‌ها بها میدی... تو چی؟ تو چی رو از همه بیشتر دوست داری؟
- تو رو.
- حتی بیشتر از آزادی؟
- آره.
- چطور؟
- چون آزادی مبهم تر از توئه.
- یعنی من هم مبهمم؟
- چیزی که مبهم نباشه، جای تعجب داره.
 آزاده یکم تو فکر فرو رفت. نگاش کردم و ادامه دادم.
- شاید تو تجلی آزادی باشی. شاید آزادی اونقدر مبهم بود که خواست تو لباس تن تو ، خودش رو به من نشون بده.
- مي خوام یه چیز بگم.
- بگو عزیزم.
- می خوام بگم که فقط تو رو تو دنیا دوست دارم. بیشتر از همه چیز.
- حتی آزادی؟
- حتی ابهام آزادی.


ادامه مطلب
+ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391| 6:47|آرش| |

خستــه از هــم آغـوشــی بـا دنیـــآ

بروی تخت مـملــو از ارگــاســم تنهــآیــی

خیـز بـر میـدارـم

زانوانــم در شکمــم جمع مــی شـوند

و

اشکــی بـی مهـابـا روـی گونــه ام
کســی صـدا میــزنـد

نجــواهــا آراـم

لب هـا خشک

نفــس هـــا کــم جـآن

مــی دانـی

عجیـب نیست کـ ـه ایــن بـُغــ ـض همچنــان ادامـه دارد

...

زنـــانگـــــی ام در دستـانت آرامــش نــدارد

رهــا کُـن او را

روحــم از عذاب بــا تــو بودن هنــوز درگیــر ست

و

بــاز روی آوردی بــه جسمــم ؟

بـه زنــانگـــی ام ؟

رهـآ کُـن مـآ را

خستــه از هـم آغـوشــی بـا دنیـآ

بروی تخت مـملــو از ارگــاســم تنهــآیــی

خیـز بـر میـدارـم

زانوانــم در شکمــم جمـع مــی شـوند

و

اشکــی بـی مهـابـا روی گونــه ام.

کســی صـدا میــزنـد

نجــواهــا آراـم

لب هـا خشک

نفــس هـــا کــم جـآن

...

مــی دانـی

عجیـب نیست کــه ایــن بـُغــض همچنــان ادامــه دارد

...

زنـــانگـــــی ام در دستـانت آرامـــش نــدارد

رهــا کُـن او را

روحـم از عذاب بــا تــو بــودن هنــوز درگیـــر ست

و

بــاز روی آوردی بــه جسمــم ؟

بــه زنــانگـــی ام ؟

رهـآ کُـن مـآ را

دیوانه ام می کند فکر اینکه
 زنده زنده
 نیمی از من را از من جدا کنند !
 لطفا تا زنده ام بمان ...





ادامه مطلب
+ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391| 6:56|آرش| |

لب حوض خاطره ات که می نشینم..
عکس های یادگاریمان روی پرده آبی..اسلاید شو (slide show) می شود..
تو به صورت ری سایز(resize) شده از واقعیتت..
با همان دروغ هایی که فوتوشاپ(photoshop) کرده بودی..
اسلوموشن (slowmotion) می شود لبخند هایت..
انصاف را که قاطی قضاوت هایم کنم..قشنگ می خندی..
قشنگ خندیدی و من خام همین لبخند هایت شدم..
دو نفره هایمان را که فریم (frame) به فریم کنیم حق با تو بود..
من کافی نگاه تو نبودم..
تو به فول فریم(fullframe) نگاه های من هم جا نمی شوی..
واید تر(wide) از زاویه چشم هایم..
عمیق تر از کانون توجه های منی...
i.s.o های من نجومی است..و تو خورشیدی که نیازی به این حرفا نداری..

من هر قدر هم روی قلبت زوم zoom  کنم

دیگری جای تمام زوم های من فوکوس focus میکند

سرعت شاترshutter  را میارم پایین و دیرتر رفتنت را میبینم...

کاش قلبمان را یه روتوشیretouch میکردیم... خاطرت هست؟


تو در یک رابطه ای....

این را فیس بوک میگوید.


و

من عکاسی که تنها سوژه اش چشم های تو بود


ادامه مطلب
+ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391| 6:3|آرش| |

استريپ تيز خاطره

سيب همان سيب است
اما من دگر آدم نمي خواهم
 آدمهاي دنياي من فقط
فعلهايي را صرف مي کنند
 که برايشان صرف داشته باشد

به لجن زار بيا
و صدايم کن
همچون آهوي هرزه اي که صدا ميزند جفت هرزه تر از خودش را!
بيا تا همينجا تمام کنيم
داستان ِ مزخرف ِ عشق را
و آنچنان در تن هاي فاسد ِ هم بتنيم
که بوي متهوع شهوتمان
تُف بيندازد بر آخرين شرم ِ پنهان شده در زمين...
آره...وسط این عشق بازی
چنان دل ميبازم، درست همان زماني که بازيچه اي بيش نيستم!
بدون ِ شراب، روبروي چشمهاي تو! مست ِ مست... خراب!
بازي کن!
با تمام ِ من!
با تمام ِ ناتمام ِ من!
آنقدر دروغ بگو تا شب تمام شود! و من هنوز ديوانه وار باورت ميکنم
آه...
دست در دست...جایی در تن های یکدیگر
همبستر گرمای تنش
صدای نفس هایش به گوش میرسد
صدایی تیز و دردناک
لرزشی مبهم که ستون فقرات را میلرزاند
لرزشی مبهم که در هر لحظه انگار چیزی در
وجودم شکسته میشد
لذتش بی انتها بود
لذتی آمیخته یا صدای ناله هایی
که فقط یک لحظه به گوش میرسید

تو نمیای. آهوی هرزه ات رم کرده و جنگل را با شهوتش به اتش کشیده
جنگل بسترم را میگویم که چونان ببرهای وحشی به جان هم میفتادیم
کدام شکارچی ببر نر را از ماده جدا کرده؟
این بستر راز بقا تو را صدا میزند

امشب بسترم در هياهوي جنگي نابرابر درگير است .....
يک طرف غريزه اي که تو را فرياد ميزند .....و يک طرف تويي که نيستي .....
يک طرف نگاه شهوت آلودي که گرمي تنت را ميخواهد و يک طرف تويي که نيستي ....
يک طرف قلبي که هيجان هم آغوشي با تو را طلب ميکند و يک طرف تويي که ....

تویی که هیچی از عشق نمیدانی! تویی که از عاشقی فیلمش را بلدی

عشق
چي ميدوني ازش؟
صداي فنر تخت
ناله هاي از شهوت
هان؟
تو به من بگو عشق چيه ؟
لال شدي ؟
عشق اون چيزي که تو فکر ميکني نيست
من بهت ميگم
عشق مخلوطي از
سـکـس ، صداي فنر تخت و ناله هاي از شهوت
و بي حالي بعدش هست

من دلم میخواهد بهم تجاوز بشه. من را پاره کنند و فریاد بزنم بسه!
دلم میخواهد به زور داخل جنگلم شوند و دونه دونه تیرهایشان را به واژن ام شلیک کنند
شلیک کنند و مثل ببر ماده زخمی گوشه بسترم کز کنم
زنانگی ام را بالا دهم و مردانگیشان را بخواهم. مازوخیست پید خواهم کرد..

ميدوني!
وقتي 11 نفـــــر بالا سرتن...
منتظرن تا نوبتشون بشه..
وقتي اين يه تجـــاوز زوريه..
و حتي پوليم تو صورتت پرت نميشه...
حتي قبلش محبتيم دريافت نميکنيـ..
ياد ميگيري که تنتو شل کني..
که ذهنتو شل کني...
تا حداقل تو فيلم خوب بيوفتي..
نه با سر و صورت سفيد...!
نه با يه تني پر از ارضاهاي کثيف..


توی استریپ تیز خاطره همیشه این صحنه ها یادمه. یادمه که

موهاتو رنگ ميکني..
ابروهاتو اون طوري که دوس داره بر ميداري..
و وقتي بر ميگردي خونه.....
ميبيني يکي قبل از تو اين کارارو کرده!
توي پذيرايي ميشيني..
ميشيني و گوش ميدي...
اون مرد...داره تموم واژه هاتو رو يه زن ميپاشه..
تموم دوستت دارم ها..
عزيز دلم ها...
تموم واژه هايي که ميگفت فقط مختص توئه...
داره پاشیده میشه توی صورت یه زن دیگه...که مثل تو تشنه سکس شده...

میخوام داد بزنم و بگم
گاهي اوقات حــــــــواها هم دست کمي از آدم ندارن!

و بعد حقایق تلخی را بازگو کنم. حقایقی که من از هرزه گاری هام در استریپ تیز خاطره ام رنگ زدم
تا بگای زمان نرود...

ما واسه شهـــــــــوتامون به دنيا اومديم...
شهوتايي که تو دين و زندگي  غير مستقيم
ميخونيمشون...
با عنوان : حس سيري ناپذيري انسان!

زندگي مــــا تو يه کلمه خلاصه ميشه: سکس...
ماضي..
مضارع
و مستقبل..
تمام افعالمون..
بر ميگرده به فعل کــــــردن..


پ.ن:همه ی آدما
یکروزی تموم میشن
مثل قصه ها
مثل
دستمال توالت


ادامه مطلب
+ پنجشنبه دهم فروردین 1391| 10:5|آرش| |

وقتی که با تو آشنا شدم هنوز موهایم سبز بود!
حالا از موهام استفاده های زیادی می کنم؛
صبح ها
 یک دسته اش را آسیاب می کنم
خمیر می کنم
و برای صبحانه ات در تنور می گذارم
و شب ها
تو در میانشان دراز می کشی.
من
یک زن عشایرم که هرکجا می رود، مزرعه اش را با خودش می برد!

آره!
مـَن زنـَم . .
بـے پـرده ے بـے پـرده .

کنار صبحانه ات میذارم...
یه لیوان شیر گرم
برای خودم و خودت
لــبه ی آن لیوان مشــترک تنها پناهگاه امن عشق بازی لبهای ما بود
چشمانم را که باز میکنم تو در خانه نیستی
نیستی من یاد دیشب میفتم
که قرمز ترین رژم را زده بودم و به مهمانی ات آمده بودم.. به مهمانی یک بوسه

خواب همه تنم رو پر کرده بود ،
تو آرام انگشتانت را بین پاهایم تکان می دادی
و می چرخانی اش ؛ به پشت دستت !
ساعدت با آن موهای بلند مردانه ،
بیشتر از هر چیزی شهوتم را چند برابر می کرد ..
و ناله هایی که به در و دیوار می خوردند و الان با سرعت ارگاسم من برمی گردند

باید بی خیالش شوم
بی خیال حرفهایت که میگفتی:
چـــاک ِ سیــنه ات
زیبـــــاترین
دوراهی دنیــــاست

.
لـیـلـاتـرم کـردی . .
و مـن در نـبـودَت ،  ایـن را
از گـونـه هـای تـر هـر شـبـم فـهـمـیـدَم . .


پاهایم را از تخت آویزان کرده ام ؛
باز یادم میاید... یاد توی جستجو گر که بین این پاها..

سر تو و زبان تو بین شان کنکاش می کرد .
نمیدونی
تو که می روی ،
من می مانم و ملافه های مچاله شده ..

به این ملافه ها چنگ میزنم.. عاشقی چیز عجیبی نیست. هر دیوانه ای
بوی تن تو را بشنود. عاشق می شود
عاشق که سهله...شاعر می شود
من تنت را شعر میگویم و تو کاغذها را پاره میکنی
نمیدونم به کجا سفر رفتی....
اما میدانم شعرهایم را برای تنهایی ات سوغات برده ای
های آدم!
اگر میدانستم با آن سیب ممنوعه از بهشت رانده میشویم،
آن لحظه تو را به خوردن ِسیبهای زیر گردنم تشویق میکردم!
هم ممنوعه نبودند و هم تعدادشان 2 تا بود...

البته اینها که به کنار... فعلا تو از تختخواب هماغوشیمان رانده شدی و نمیدانم
تواَم در جایی با کسی بیداری
و سین "سکس"
را میک میزنی و سردردش را
مالش میدهی...!؟

میتوانی ذهن بخوانی؟
ذهنم را با صدای بلند بخوان..شمرده و بلند
مثل نفس هایم زیر هیبت مردانه ات وقتی مرا میکردی.

ذهن من ، درگیر ِ آغوش توست ..
روی سپیدی ِ تن من ..آرام بگیر
تا سنگینی این ذهن را حس کنی!
لحظه ها خیس...
واژه ها عریان...
پیشانی ام چسبیدن به سینه ات ..
و مو هایم بوئیدنت ..
و شیطانِ درونم
کرخت شدن آلت مردانه ات را
میخواهد.....


غمگینم
چونان ناخن های لاک زده ای
که دستی نیست
تا در آغوششان بگیرد


اگر در را باز کردی و من را دیدی
بغلم کن
با شهوت...بغلم کن
من عاشق هوس های عاشقانه ام
دستانت را به من بده ...
به جهنم که مرا به جهنم می برند ... !! .

من تکلیف خودم را هم نمیدانم لعنتی
تنم مثل ماهی شده. از دستان تو سر می خورد.

عاشقت هستم. هنوز هم.

 اما نمی خواهم اینقدر در میان هوسهای تو تحقیر شوم.

 این نشان بدبختی است؟؟؟

میدانم با هرزه های شهر میچرخی
من خيانت را دوست دارم
وقتي كه
"تـــــــو"
را ، بيشتر از
"خــ ـــودم"
دوست ميداشتم

بالشم را در آغوش گرفته ام .
نبضی بین سینه ام
و نبضی بین پاهایم .
از این پهلو به آن پهلو !
این بالش مرا خالی نمی کند . !

حالا که آدم شهر من حوا داره سیب ممنوعه میخوره
می خوام دو نفر شم
یک نفرم لخت شه
اون یکی م روی سر تا پام نقاشی کنه
چه آرامشی داره

ما آدم و حوا بودیم..مگه نه؟
داستانمان را چه جوری به اهالی شهر گفتیم؟؟
میخواهی واقعیت را آشکار کنیم؟؟بگذار همه بدانند قصه چی بود...

وقتی آدم با حوا مشغول عشق بازی بود
سیب از درخت افتاد
یه سیب، سرخ تر از لب های حوا
آدم،آدم بود
سیب چشم آدم را گرفت
حوا دلش شکست
حوا هوو را خورد
دیگر بهشتی در کار نبود
و داستان ادامه داشت...
 همه فکر کردند مقصر حوا بود...!!!

من تو همون کلبه ام..

گاهی وقتا میشینم تو همون لبه ای که واسم ساختی...

منتظر فاحشه ای که تو دنیاش رو واسم درست کردی

یادته میگفتی؟

"بند تاپم  خفه ات میکند؟؟
و من میخندیدم و میگفتم بند کرستم چطور؟
با همان کرست میخواهم شب را به دار بیاویزم
همان قرمز شهوتی که دوستش داشتی و دیوانه می شدی...


نه نیازی به جرثقیل ها نیس
همین پنکه سقفی و  طناب ِ کنفی  کافیست
فقط تو چار پایه رو از زیر پایم بکش

و برایم دست تکان بده

وقتی تمامم به رقص در میاید در برابرت

نترس کار سختی نیست

تو که هزاران بار مرا به زمین زدی

این بار مرا به هوا بزن

آن زیر کشو هم نامه آخر را نوشتم
برش دار و بخوان که نوشتم:
حوا ترین تنهایم

پر از عطر سیب و طعم گندم

در حسرت اغوایی دوباره

هیچکس جسارت آدم شدن نداشت


پ.ن:لعنت به قلمم که تورا هر روز برایم ماندنی میکند....



ادامه مطلب
+ چهارشنبه نهم فروردین 1391| 9:56|آرش| |

یک جعبه 13 تایی مداد رنگی خریدم. کاغذ سفیدم رو سر سفره دلم پهن میکنم. مدادها را در میاورم و تو را میکشم

نقاش مزخرفی هستم.

میایم رنگت کنم... برای لبهایت دنبال مداد صورتی میگردم.نیست. مداد صورتی من نیست...

باکره من! قسم به "پرده ای" که ما را از هم جدا کرده... مداد رنگی ام نیست! اونجوری سرد مرا نگاه نکن.برای من مهمه!

پـُـر از بهانه ام! بهانه ای پُر از حسِ بودنـِت! بهانه هآیـَم بی انتهان...مثل رنگها.نمیگویم تولدت...  "حسِ بودنت" مبارک

***

کاپشنم را پوشیدم و به دنبال مداد گمشده میزنم بیرون.

زمستان پشت پنجره ی چشمای من   از سرما به خود می لرزد. چشمانم را می گشایم

و او را به یک فنجان چای داغ میهمان میکنم! همان طور که تو را به بوسه های داغ مهمان کرده ام.

به میدون اول می رسم. دور تا دور میدون را میگردم.

میدون دوم..سوم..چهارم.... میخواهم همه این 100 میدون را دنبال مداد لبهایت بگردم.

خیابان خواستن من هنوز هم در دست تعمیر تردید های توست و پیاده روی های همراهی پر است از تذکرهای ارشادی که از میترسیم.اینها را کنار بگذاریم...

حالا با گشت های شبانه من... حوالی "حال و هوایت" چه می کنی؟

و باز کردن دکمه های لباست برای رسیدن به شورت قرمزت

با انحراف جنسی ام.. با لایی کشیدن دستانم چه میکنی؟

اینها به من مربوط نیست! من با مداد رنگی گمشده ام چه کنم؟ تا وقتی لبهایت را نتونم بکشم خبری از بوسیدنش نیست.

تو این هوای سرد دلم جهنم خدا را میخواهد. شنیدم با گناه کردن به آنجا میرویم.

بگذار گناه رنگ کردن لبهایت به دوش دستان زمخت مردانه ام باشد. بگـذار خـدا

جهنـم اَش را به رخ بکشــد.من فقط با داغ ِ لبان ِ تـــو.گــُـر می گیـــرم

به میدون 40ام رسیدم.

***

یک دستبند صورتی میبینم. برش میدارم و دور دستم می کشم.پیش دیگر خاطرات ام...  میخندم و سرم را تکان میدهم. روبرو را نگاه میکنم. دو نفر توی پارک لاله ولو روی هم افتادند.دستانم را به نشانه خاک بر سرشان به سمتشان پرتاب میکنم. هر چه باشد من آرش کمانگیرم.بهتر از الهام ها و توهم های این شهر تیر پرتاب میکنم. به کلاغ چلاقی نگاه میکنم که باعث شد لبهایت صورتی تر شود.

یاد مداد گمشده ام میفتم. نقاشی ناتمامی که صورتی را صدا میزند.

***

نمیدونم میدون چندمم. میدون 80 ام اینها دارم پرسه میزنم. دنبال یه ریزه آفتاب که گرمم کنه. حتی دلم پیرمرد فضولی میخواهد که بهش بخندم.یا پیر مرد غرغرویی که ... هی پیرمرد...می دانم !شیشه ی خانه ات را شکسته اند و هیچکس در کوچه نیست !آرام باش...تو هم زمانی کودک بوده ای . . . من و تو هم کودک بوده ایم. شیشه خانه شکاندن عیب ندارد. دل شکاندن چی؟

گناه دارد. کاری برای جبرانش وجود ندارد. ما که جهنمی هستیم. چرا برای شیشه شکاندن داغ ببینیم وقتی گناه بوسیدن هست؟

اصلا کاش اعتراف کنی..جهنمی در کار نیست..

 برای ما....همین روزهای برزخی زمینی کافیست..

***

کاغذ گلایه هام را باز کنم؟

قبل از پیدا کردن آن مداد؟ حرف برایِ گفتن زیاد است...اما کلمــه کــَم آورده ام! یا شاید حوصله.

"گر گله ای دارم دگر حوصله ای نیست"        در یک جمله بهت بگم...

 

چقدر نیستی!

 حوصله ات از این همه نبودن

 سر نمی رود؟؟؟

 

***

حرف نمیزند. میدانم حتی اگر لبها را رنگ گنم.بازم حرف نمیزند. دنبال مداد صورتی جیغ تری باید باشم. مداد رنگی پیدا شده توی میدون 98ام را میندازم دور. مداد رنگی صورتی جیغ تری باید باشد. تا یخ لبهای تو... و لایه های دلت را باز کند.

دردهات مال خودت اند و حرفها مال مردم.

من هم "تو" هستم. دردهات مال منم هست. دردی نداری؟...  میخواهی بزنم زیر گوشت و بگم: بسه دیگه...راست بگو؟

به هـر که می گویـم  "تـــــو" به خـــودش می گیـــرد. نمـی دانـد. بـــــرای مــن ؛هیچـــکس

 "تــــو" نمــی شـود...!

من آَشپزی نگاه ات را بلدم. میتوانم در یک آن گرمش کنم. آشپزی خنده هات را حرفه ای کار کردم. آشپزی دلت را چه کار کنم؟توی هیچ کتابی ننوشته ... همین جور نیمه پز و آماده طبخ مانده. درجه لبهایم را چه قدر کنم تا پخته شود؟ من گشنه هستم. میدانی که همیشه گشنه هستم! ... نه دراگون برگر مرا سیر میکند نه ...

میدون 99ام از آخرین امیدهایم هست. با چنگ زمین را میکنم. شاید زیر زمین مداد لبهای دلت پیدا شود.

کنار آشنایی تو... میگی چی بود؟ کنار آشنایی تو چیز خاصی نبود! اما بود.

یه چیزی بود.

حالا تو یخ باش. عین گاو مرا نگاه کن و درخت باش اصلا.

"درخت هم که باشی

من!

دارکوبی می شوم

که هفتاد و سه بار

در دقیقه

تو را می بوسد..."

***

میدون 100 ام ..وسط میدون یک کیک تولد گذاشته اند. جلو تر میروم.هیچ مهمانی نمیبینم. کیک تولد مرا نگاه میکند.

انگار چشم دارد. شمع هایش از خجالت دارند آب می شوند. یک مداد صورتی جیغ اون گوشه هست و یک تراش بزرگ.

مداد را بر میدارم..با تراش تیزش میکنم. آنقدر که بتواند کیک را ببرد. یک قاچ بزرگ برای خودم برمیدارم. و یکی هم برای تو. کاغذم را با خودم آورده ام. شمع ها را نگاه میکنم که منتظرن فوتشان کنی. کاغذ نقاشی ام را دور شعله کوچیکش میگیرم و در آن گر میگیری. لبخند رضایت دارم. من نقاش نیستم. و تمام شعرهایم را بر تن تو نوشتم... و امیدوارم کسی آنها را نخواند و خوشش بیاید. چون آنقدر بدخط نوشته ام که کسی نتواند آن را بخواند جز خودم. جلویم ایستاده ای و منتظر کیک ات هستی. مداد سیزدهم را گوشه ای میگذارم و کیک را تو صورتت پرت میکنم. خامه صورتی آن دور لبهایت مینشیند. همینه!

دلم خامه میخواهد...                                                                                                       تولدت مبارک.                                           13 اسفند 1390 ساعت 4صبح


ادامه مطلب
+ شنبه سیزدهم اسفند 1390| 7:21|آرش| |

رویای یک تولد بدون کیک

من همیشه رویای یک تولد مثل 20 سالگی ام را داشتم... توی اون رویای تولد. تو هم بودی. با دماغی که هنوز خودش بود
خیلی های دیگه هم بودن. مثل دو نفر که الان....
بگذریم. راجع به من نیست قصه.
***

داشتم رویا میدیدم.
نیمه شب بود که روی گوشی آمد. گوشی میلرزید. همونجور که دلش میلرزید.
یه قصه تکراری.اما قصه های تکراری از دهان تو شیرین اند. قصه تکراری عاشقی.
-    تو آدمی هستی که تا آخر عمر به یادم میمونی.
این حرف خیلی جرات میخواد.
خوشم میاد جراتشو داشت.
***
سر کوچه چشم به خونه اون. پشتش یه خاطره مبتذل. روبروش یه جدایی تلخ. از کجا شروع شد... این آدم تمام نشدنی؟ فکر میکنه به تمام خاطرات مبتذلشون. به آسمون نگاه میکنه. دستاشو میبره بالا با اون قدش و میگه:دوست دارم زودتر برم اون بالا..ا
***
نور مانیتور توی صورتش. یه دنیای مجازی. با آدمای مجازی تر. با نوشته های واقعی!.
خیلی ترسناکه.نه؟ این وسط ... یکی از اون آدما داره واقعی میشه.
ترسناک تر شد..نه؟
یه پنجره پر از نوشته. حرفهای مهمی که تایپ میشن. تند و تند. تا میرسن به حرفهایی که پای تلفن زده میشن... آروم و آروم. تا میرسی به حیاط وسطی که نگاه ها به هم میرسن... خیلی آروم
***
بذار بخندیم. با خیلیا میخندیدم.
من همون دلقکم. و تو بهترین تماشاگر این سیرک بی پایان. با اون موهای شیرت... وقتی میخندی انگار غرش میکنی. آدم میلرزه. از اینکه یکی از ته دل اینجوری میخنده. به مزخرفاتی که هیچ کس بهش نمیخنده...
من همیشه ته صف که سهله...کنار صف بودم. تو اون جلو مشغول حاضر غایب کردن.
دلم میخواهد بین دوستان...بین جمع
دلم می خواهد ویرگول باشم تا وقتی به من می رسی کمی مکث کنی...
توی جمع کنار بودم و تو خلوتمون... روبرو. 
رسمش نیست...هست؟
***
من مرهم بودم. خودت گفتی. تو هم بودی. . . تا اینکه زخم شدی.
بعضی زخمها هست ..
که هر روز صبح ، باید روشونُ باز کنی ،نمک بپاشی ! تا یادت نره .. دیگه سراغ ِ بعضی آدما نبــــــــاید رفت !!
من یه روز از صبح هام این جوری شد. تو شدی زخم و کارات شد نمک.  مثل نمک صورتت نبود اما.این یکی میسوزوند.
هنوزم جاش سوخته.میخوای نشونت بدم؟
رویا دیگه یه کابوس شده بود. دیگه رویا نبود.
***
من خورشیدم. آسمون رو میشناسم با اهالیش. یه ابر که میخواد بباره توی رویاهای جوونیش.ولی سنش کمه. هنوز ابر بزرگ نشده. غافل از اینکه اون سرزمین رویاها داره علفهای هرز توش زیاد رشد میکنه. یه خورشید که میتابه...هم روی سرزمین.هم روی ابر. هر چه تابید سرزمین خشک تر می شد.  ریشه علفهای هرز تا کجاست؟ ابر قصه.... سرزمین رو ترک میکنه
***
به زور از این کابوس بیدار شدم. دوباره رویا دیدم. یه پنجره... این بار بزرگتر. با نوشته های این بار مهم تر.
با یه وبکم... به وسعت غمهاش. یه آدم مهم تو زندگیش که تالاپ تالاپ صدا میکرد.  یه میز کافه.من.تو
تو کابوس رو میخواستی دوباره رویا کنی... میدانی دختر... دل شکستن گناه دارد.
با چسب زخم کارش راه میفته...اما هنوزم میسوزه .
***
این خاطرات....با یه کاسه عسل کنارش. وقتی عسل رو تعارف میکردی... می شد شیرین ترین روزهای کابوس.
نمیدونم چی شد... کاش زهر عسل نخوریم... من هاچ زنبور عسل ام... شیرینی اش تموم نمیشه.
-    ما 3تا هیچی رو از هم پنهون نداریم.

پس کی داره از لبه لیوان تیز بریده شده...عسل رو لیس میزنه؟ ... چرا رویای داشتن یک پیاله عسل سخته؟
بهتر نبود کمان آرش به عسل آغشته میشد و پرت میشد توی بهترین رویا؟
***
-    مرا به مبتذل ترین خاطراتت ببر
یه آهوی معصوم که هیچ ببری با نگاه تو چشماش اونو نمیخوره. این قانون جنگل نیست. واسه همین بی قانونیاس که همه چی قاطیه. این آهو... رم کرده. رام کننده اش هم کاری از دستش برنمیاد.
به آهوی قصه که کوچ کرده از جنگل عشق و اومده شهر کثیف...به  صد جور گفتم.
این روزها  احتمـال برخـورد با " گــرگ "در شهـرها بیشتـر از صحــرا و جنگــل اسـت! با پوست آهو میشه بهترین لباس رو داشت... با نگاه آهو میشه بهترین روزها.
خودت بگو. پوست به فروش برسد یا نگاه؟  ارزان قیمت؟؟
***
یک سال گذشت. کیک رو بردار. روش بنویس:
من یک سال دیوانه تر شدم. 
 بعد جیغ بزن تا شمع ها آب شن از خجالت .
میخوایم خاموش کنیم... آتیشی که به جوش میاره دل رو.
حالا با خنده هات... مهمونا را دیوانه کن. طوری که به کیک حمله کنند. نگذار هیچی بمونه. کیک رو قلپی بخورن .بخند و دیوانه تر شو. تا کیک تمام شه.
کیک... یه روز تمام میشه
میشنوی؟ من بچه نستم...نگو جایی این رو. اما... میشنوی؟
یک د"ل بچه" ...یک دل مثل من، صدا میزنه: یویا...من "کیک" نمیخوام.

تا برنامه بعدی..خدا نگهدارت باشه


.
تولدت مبارک... رویا


ادامه مطلب
+ جمعه دوازدهم اسفند 1390| 9:19|آرش| |

اين‌طوری نه! و دستم را گرفت، انگشتانم را باز کرد و انگشتان خودش را گذاشت لای آن‌ها. دستانمان به هم قفل شد. تا قبل از آن نمی‌دانستم می‌شود جور ديگری دست کسی را گرفت. جور مهربان‌تری.

 

تمام اصل های حقوق بشر را خواندم وجای یک اصل را خالی یافتم واصل دیگری را به آن افزودم اصل سی و یکم : هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد... پابلو نرودا

 

من امشب وصیت ام رو نوشتم... لطفا مرا در قسمت شاعران گمنام خاک کنید سپاس

 

عشقت را با تنت ثابت کردی خودت را با چه ثابت میکنی؟ شوخی کردم عشقت کافیست حالا برگرد!

 

گاهی لذتی که در صحبت با یک دختر هست,در سکس با یک دختر دیگر نیست...و این یعنی معجزه محبت...باور کن

 

دلم "یک عاشقانه آرام" میخواهد

 

من بازیگر خوبی نیستم... من رو فیلم نکن لطفا!!!!!! کارگردانی ات را بکن! نمیگم فیلمنامه ات را ننویس!نمیگم دوربین ات را کنار بگذار! نــــــــه! اما من را فیلم نکن! چون فیلم

 

باشد ... تو " تو " یی و اینجا زمستان است و من عاشق شده ام قبول . . . فقط یک تیر مانده و من وتو نیز یک نفریم...انتخابی نداری!!! چیزی نگو.... یه فنجون سکوت مهمون

 

دل‌تنگم مثل مادربزرگ بیسوادی که هوای بچه اش را کرده ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...


ادامه مطلب
+ جمعه دوازدهم اسفند 1390| 7:6|آرش| |

بگذار شمع عشق را امشب در چشمان تو روشن

کنم

امشب عجیب ترین احساس دنیا را من دارم

مـــــــرد تو!!!





هر طور شده دیدگانت را باز نگه دار

حتی با چوب کبریت!

من را تماشا کن امشب

من...مــــردت!!!

انگشتانم امشب می خواهند

به جای پیانو روی مهره های کمرت بخزند...

پیراهنت سرخ رنگ است و

من گـــــــاو!!

از من که فرار می کنی

پاهایت بهم گره می خورند

دنباله ی پیراهنت را با دندان می گیرم

پایه های تخت می لرزد

پرده ها از ترس به شیشه ها می چسبند

شمع ها یک به یک از شرم آب می شوند...

گرمای نفس هایم گلویت را می سوزاند

هــــا هــــایت گوش هایم را می خراشد

بگذار بچشم خوشمزه ترین طعم دنیا را

روی لبانت امشب...

مـــــــــــــــن

تـــــــــــــــــــــو

هنوز هم در چشمانت ترس موج می زند

آخـــــــــــ

تمام کودکی ام روی سرم آوار شد!!

از زیر دستانم بیرون برو

بــــرو قبل از اینکه ته سیگار هایم را روی بدنت خاموش نکردم...



سگ نوشت: از موهایت عشق می چکد...آری عشق

لیس می زنم موهایت را

لیس می زنم!

llvll نوشت: امشب زندانی آغوش زوری من هستی

برای ثانیه ای گوش هایت را فقطــــ مهمان لبــــ هایم کن

می خواهم بگویم

دوستــــ دارمــــ عشقــــِ منــــ...
ادامه مطلب
+ دوشنبه هشتم اسفند 1390| 8:36|آرش| |

تمام اصل های حقوق بشر را خواندم
وجای یک اصل را خالی یافتم
واصل دیگری را به آن افزودم
اصل سی و یکم :
هرانسانی حق دارد هر کسی را که می خواهد دوست داشته باشد...

پابلو نرودا
 
ادامه مطلب
+ پنجشنبه چهارم اسفند 1390| 9:13|آرش| |

پاشو نگاش کن دوست!! قبول نیست ! حرفاتو می زنی و می گیری می خوابی . من دلم تنگ می شه . اونوقت هی گوشامو می گیرم و داد می زنم . داد می زنم و صدامو می بینم که زیر این آسمون کثیف ِ وفادار می پیچه ، تو خودش جمع می شه وٌ دود می شه می ره هوا . قبل از اینکه اینو پیدا کنم پیش خودم گفتم میام دستتو می گیریم میارم دم این درخت تا دوتامون دارایی مونو دربیاریمو بشاشیم پاش . تا اومدم پا شم ، نگام افتاد بهش . دیدم مثه یه خانوم خوشکل کز کرده زیر تخته سنگ و داره با شرم نگام می کنه . فک کنم یه گل ِ سر باشه . یه گل ِ سر ِ طلایی که یه موی قهوه ایه بلند بهش آویزونه . آخ رفیق ! یاد سنگای تراشیده ی کف خیابون انقلاب افتادم . یا هر جای دیگه . یا یه کوچه ی تنگ افتادم که یه روسپی مو قهوه ای ، لرزون زیر یه طاقیه خوشکل وایساده بود و داشت می لرزید . فک می کنم هرکی از دور مارو می بینه پیش خودش خیال می کنه یه آس و پاس بد قواره ی کچل و دیده که بلد نبوده لباساشو دُرُست تنش کنه . وقتی می بینم شلوارم داره از پاهام کوتاه تر می شه می گم اونا حق دارن . اما روسپی مو قهوه ای ِ من جوری نگام کرد که انگار داشت می گفت : " هی پسر ! بیا اینجا ! می خوام یه بغل گنده بهت بدم که تا آخر دنیا توش گریه کنی... " گل ِ سر طلاییو که برمی داشتم ، از دماغم خون اومد . سرمو گرفتم بالا و یادم افتاد هنوز این آسمون وفادار ِ لعنتی بالاسرمونه و باید دوباره بیام بشینم رو تخته سنگ . هی رفیق ! هی نارفیق! چرا اینقدر تنهاییه ما شکل یه بادبادکه که دنبالشو گم کرده و نخش گیر کرده به یه درخت که دوتا دیوونه دارن پاش می شاشن...؟ آخ ! آسمون ِ کثیف ! دلم می خواد دستم پا شه بهت بگه که چقد ازت متنفره .  سرمو که بذارم رو تخته سنگو جاده ، پیدا که بشه ، اونوقت روسپی من ، مو قهوه ایه من ، میاد تا سراغ گل ِ سر طلاییشو از ما بگیره . فقط باید پا شیم ، پوتینا رو پا کنیم و تو بگی بریم ، من بگم بریم .

پا شو رفیق ! پاشو ببین داره از موی قهوه ایه روسپی من بوی یه ادکلن گرم میاد . هی... هی... کاشکی یه ابر میومد تا ما پاره ش کنیم و بفرستیمش به خیابونای خیس و هرجایی..
ادامه مطلب
+ یکشنبه سی ام بهمن 1390| 13:38|آرش| |